تبليغاتX
تنها تر از تنهایی ات

تنها تر از تنهایی ات

*

رو به تو سجده مي کنم دري به کعبه باز نيست

بس که طواف کردمت مرا به حج نياز نيست

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نيست

مرا به بند مي کشي از اين رهاترم کنی

زخم نمي زني به من که مبتلاترم کني

از همه توبه مي کنم بلکه تو باورم کني

قلب من از صداي تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه هاي من کنار تو سلوک شد

عذاب مي کشم ولي عذاب من گناه نيست

وقتي شکنجه گر تويي شکنجه اشتباه نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 23:7  توسط   | 


بخوان حکایت اشک از فصول تنهایی

حکایتی که بسوزد دل شکیبایی

ز چار پاره ی روحم کشید قد دردی

بخوان فسانه برایم تو شعر نیمایی

کشانده ای نگهم را به سوی آبی ها

گمان میکنم که تو از نسل موج دریایی

تورا چگونه بنامم قرار احت دل

تو اصل سوز و گدازی تو عین غوغایی

به هر دو چشم اوستاییت قسم خوردم

که غم تو بسازم غمی اهورایی

ز بس که کاسه چشم ز اشک لبریز است

زدیده می چکد آخر تمام بینایی 

برای راحت دردم بگو دروغی سبز

بگو به شهر سکوتم دوباره می آیی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 23:19  توسط   | 

نیستی اینجا ولی در خواب می بینم تو را
در گل و آیینه و مهتاب می بینم تو را

در گل و آیینه و مهتاب و در خواب و خیال
ای شکوه شعرهای ناب می بینم تو را

عاشقی ما را به دیدار تو عادت داده است
مثل یک تقدیر یک ایجاب می بینم تو را

دور از مایی ولی در عالم آیینه ها
با هزاران جلوه و اعجاب می بینم تو را

داغ یاران از رخ آیینهء ما می رود
تا به رسم عاشقی شاداب می بینم تو را

گفتی از هجران ما غمگین نمی باشی عجب!
چون تو را می بینم ای مهتاب می بینم تو را

ای دل آتشْرنج هجران را چه پنهان می کنی
در میان این غزل بی تاب می بینم تو را
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 21:41  توسط   | 

می روم خسته و افسرده و زار                                                      

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش                                                

 

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 15:18  توسط   | 

بیا بــــردی قــرارم را

بیا بستی تــو بالم را

بیا زیبای خوش رویم

نپرسیدی تــوحالم را

بیا ای مهربان یـــارم

ندیدی حـــال زارم را

بیا اکنون که دلتنـگم

بیا مالک شو جانم را

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 23:10  توسط   | 

شرارت ميكند بــا چشم من زلف سياهت

به يغما مي بــــرد قلب مـــــرا تير نگاهت

نمي دانم چه آمــد بر سر اين قلب و ديده

كه تسليم اند هر دو در بر لطف و كمـالت

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 23:8  توسط   | 

تو که مي‌خواني

بدان که هنوز دوستت دارم

و به خاطر توست

که هنوز مي‌نويسم
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 22:14  توسط   | 

 

گاهی

 گاهی گمان نمی کنی و می شود

 گاهی نمی شود که نمی شود

 گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

 گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

 گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست

 گاهی تمام شهر گدای تو می شود

  

"دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 20:32  توسط   | 

با زبان نــــــگاه

با چشــــــــــــم تر بارانی ام

اشاره ات میکنم به عشـــــــــــــــق ورزی

هرچه من نزدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــک تر میشوم

امــــــــــــــا

چــــــــــــــــــرا تو

دورتـــــــــــــــــــر میشوی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 20:1  توسط   | 

چه خبر از دل تو....؟


نفسش مثل نفسهاي دل کوچک من ميگيرد...؟

يا به يک خنده ي چشمان پر از ناز کسي ميميرد...؟

چه خبر از دل تو....؟

دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من ميگيرد....؟

مثل روياي رسيدن به خدا....

همه شب تا به افق

دل من نيز به آزادگي قلب تو

پر ميگيرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 10:7  توسط   |